تبليغاتX
یاس مینا

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386

التهاب5

تنش را روی تخت رها کرد . از همان اول صبح می دانست روز خوشی انتظارش را می کشد همه ی کارهایش خود به خود جور بود . از دیروز عصر توی آرایشگاه وقتی دو نفر از مشتری های مرجان وقتشان را کنسل کردند و خیلی زودتر از موعد نوبت به او رسید حس کرد دنیا روی خوشش را دوباره به او نشان داده است.

بعد هم خواب خوب.ومهمانی شیما که حتی توی خواب هم نمی توانست به این خوبی تصورش کند .و از همه مهمتر دیدن  ستاره همسر دوست فریدون بود  .

نمی توانست در مقابل جذابیت ستاره سر خم نکند . حتی پیش خودش فکر کرده بود شاید شباهت بی نقص او به شبنم سبب شده است که از همان لحظه ی اول شیفته چشمان سیاه او شود .

یادش آمد بار اولی که شبنم را دیده بود همین حال را داشت . چهره ی سبزه ی نمکی داشت با چشمانی سیاه و آهو وش و لبخندی که انگار به همه میگفت مرا ببینید و زیباییم را ستایش کنید .دندانهایی ردیف،  خالی کنار لب و چالی که با هر لبخند برگونه اش خود نمایی میکرد.

  

     دنیای پاک نو جوانی را با همین عشق پاک و معصوم گذرانده بود .هر چه بزرک تر می شد جنس علاقه اش به او تغییر میکرد. حالا که فکرش را میکرد میدید از آن همه محبتی که آنروز ها حس میکرد فقط سایه روشنی از یک خاطره ی قدیمی باقی مانده .شاید بیشتر به خاطر آن بود که دریچه های دلش را به روی احساسات  نابی که تاب مقاومت در برابرشان را نداشت بسته بود . همه ی دلبستگی اش همین خانه زهوار در رفته ای بود که خاطرات کودکی اش را در آن تکرار میکرد . همین اتاقی که هر روز واگویه های تنهاییش را میشنید . همین گلدان های کاکتوس کوچکی که هر چقدر بیشتر مراقبشان بود کمتر رشد میکردند ودرخت شاه توت حیاط که یادگار پدر بود و سالی یک بار همه ی فامیل را به صرا فت این می انداخت که سری به او بزنند و حالش را جویا شوند و ظرفی از میوه های آبدار آن را بچینند.

این خانه یاد گار همه ی چیز های خوب گذشته بود .خاطرات خوبش، بازی های بچه گانه اش همه در همین خانه رخ داده بود .ته دلش مطمئن بود فروش یا تخریب خانه برابر است با فراموش کردن همه ی آدم هایی که روزی  روزگاری توی این خانه با عشق زیسته بودند .

 

مشکل اصلیش با فریدون بر سر همین مسئله بود . هر چه به شیما می گفت راضی به فروش خانه نیستم؛ باز هم سرو کله ی فریدون وسط بحث پیدا می شد که این خانه عمرش را کرده است دیگر به درد زندگی کردن نمی خورد آدم تو ی تنهایی می پوسد.و هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی می آورد که ثابت کند از تنهایی دارد مجنون  میشود و این خانه بالاخره بلای جان همه شان خواهد شد .

از  اول هم معلوم بود چشمش دنبال خانه است . خود ش  بارها وقتی که  او داشت کاسبکارانه از خانه حرف میزد مچش را گرفته بود  . زندگیشان شده بود مثل سریال های عامه پسند ی که زیاد از تلویزیون پخش میشد .   

از همه بدتر این که تازگیها به سرش زده بود" او" را شوهر دهد ."او" هم از لج فریدون تصمیم گرفته بود حالا حالا ها شوهر نکند.خودش خوب میدانست گاهی اوقات این لجبازی بد جوری به ضررش تمام میشود . مثلن همین چند وقت پیش یکی از خواستگارانی را که میدانست خوشبختش  خواهدکرد  فقط به خاطر آنکه فریدون مهر تایید بر رفتارش زده بود رد کرد  همان موقع هم پشیمان بود اماآن کوزه بد جوری شکسته بود و هیچ چینی بند زنی قادر به وصله اش نبود.

اصلن لجبازیشان مال دیروز و امروز نبود از همان روزی که فریدون به خواستگاری شیما آمد  این قصه شروع شد .دلیل اصلیش را هم خوب میدانست .باورش نمی شد شیمایی که تا دیروز باید برای تمام کارهایش به رضایت او چشم میدوخت  حالا یکهو تبدیل شده بود به چشمه ی  امید مادر.واین غریبه ی از راه رسیده ....

میدانست دارد حسودی میکند آن هم نه به شیما ،به فریدونی که تازه از راه رسیده بود و شده بود عصای دست مادر!آن هم نه به خود فریدون ، به مرد بودن او ... و هر وقت این حس حسرت نفرت انگیز به جانش چنگ میزد از خودش بدش می آمد .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 19:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

التهاب 4

فایده ای نداشت . از این راه به نتیجه نمی رسید .مطمئن بود هر کجای دیگر از این سیاره ی پهناور می توانست سه سوت نشانی مورد نظرش را پیدا کند.اما این جا در این ناکجا آباد شک داشت که با در دست داشتن نشانی هم بتواند گمشده اش را بیابد.

سرش را روی بالشت فشرد .فکر کرد حالا که از شماره ی تلفن کاری ساخته نیست شاید بتواند با جستجوی اینترنتی پیدایش کند.پلکهای خسته اش با این فکر آرام گرفتند.

توی یک دشت بزرگ ایستاده بود.دور تادورش پر از لاله های وحشی بود. پرندگان کمی دور تر روی شاخه های تک درختی که به چشم می خورد آواز می خواندند. با آنکه روز بودآسمان پر از ستاره بود.سنگینی آسمان را می توانست روی سرش احساس کند.همه چیز خوب بود. باورش نمی شد. با آنکه می دانست خواب می بیند اماانتظار نداشت همه چیز آنقدر خوب باشد که دلش نخواهد بیدار شود. توی دشت گلها دراز کشید. صدای روئیدن گلها را میتوانست بشنود . بوی بهشت همه جاپیچیده بود . نوازش دست های خورشید را روی پلک هایش احساس میکرد پروانه ها دور تا دورش میرقصیدند.  گرمای لذت بخش آفتاب خواب به چشمهایش آورد .آرامشی فرا زمینی دور تا دورش را گرفته بود توی یک سرزمین رویایی با درخت وگل وپروانه های رویایی  به خلسه فرو رفته بود. در خواب خواب می دیدصدای سوت قطاری را می شنید که نزدیک و نزدیک تر می شد . احساس کرد روی ریل راه آهن خوابیده است وغول آهنی لحظه به لحظه نزدیک تر می شود .هر چه تلاش کرد نتوانست ازجا برخیزد چشم  هایش هیچ چیز را نمی توانست تشخیص دهد  نور شدیدی را پشت پلک هایش احساس کرد کسی داشت تکانش میداد .چشمانش را گشود .صدای خواهرش را شنید.         

_ پا شو   چقدر می خوابی مگه نمی خواهی بری سر کار ؟

_مگه ساعت چنده؟

ازجا پرید.به ساعت روی میز نگاه کرد یادش افتاد دگمه ی زنگش را فراموش کرده روشن کند.

 

_هشت. فکر کردم نیستی . می دونی چقدر زنگ زدم؟ شانس آوردی کلید یادم نرفته بودبیارم.

_داشتم خواب میدیدم.دیر شد . تازه یک عالمه کار داشتم که می خواستم قبل از رفتن انجام بدم.  ببین امروز چیکاره ای ؟ میتونی یه کار برام انجام بدی؟

_جان تو خیلی کار دارم. امشب ده نفر مهمون دارم .داشتم می رفتم خرید گفتم هم یه سری به تو بزنم هم اینکه دعوتت کنم برای شام.

_خبریه ؟باز برام چه خوابی دیدی؟

_مگه باید خبری باشه تا تو بیایی خونه ی ما .مثلن تو خواهر بزرگ منی.

_ماشین آوردی؟ دیرم شده.

_نه…. صبحونه نمی خوری.؟

_وقت ندارم. تو اداره یه چیزی می خورم… تو میایی یا می مونی .؟

_نه میمونم  یه خورده این جاها رو جمع می کنم بعد میرم . شب که میایی؟

_سعی میکنم. اینارم ول کن خودم جمع میکنم چند روزه حالم خوب نیست. بعدن برات تعریف میکنم. کار نداری ؟خدا حافظ..

در خانه را پشت سرش بست خیلی دیر نشده بود حوصله این که بماند و توضیح بدهد نداشت. امروز روز دیگری بود فکر کرد انگار همه چیز قشنگتر از همه ی روز های هفته ی گذشته است.
نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 9:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اسفند 1385

التهاب3

بهنام امیران

همین که چشمهایش را باز کرد این نام از خاطرش گذشت . همین بود! چقدر دیشب به این نام فکر کرده بود.از قدرت ذهن آشفته اش شگفت زده شد. حالا یادش می آمد چرا به او فکر کرده است.در آخرین کابوسش _همان که می خواست از برج به پایین بپرد _اورا در گوشه ای هراسان دیده بود. فکر کرد دیدن و به خاطر آوردن او حکمتی دارد.

از جا برخاست . دست و صورتش را شست توی آیینه به خودش نگاه کرد.باید از مرجان وقت می گرفت . فرم ابرو هایش را عوض می کرد.مثل همیشه از حالت چهره اش ناراضی بود. فکر کرد اگر بعد از این همه سال_تقریبا بیست سال _اورا در خیابان میدید نمی شناخت.اصلن از کجا معلوم که تا آن روز از کنار هم نگذشته باشند بی آنکه هم دیگر را بشناسند.اصلن چه اهمیتی داشت  همدیگر را بشناسند .مگر غیر از این بود که همان سالها هم فقط از کنار هم رد شده بودند و زیر چشمی همدیگر را پاییده بودند.

پس چرا باید حالا   بین این همه آدمهای دور و برش _در خوابی این چنین سر نوشت ساز _یکهو مثل مهمانی ناخوانده سرو کله اش پیدا شود گوشه ای بایستد و با چشمانی که ترس را می شود در مردمک های سیاهش به وضوح دید  به او _دختری که حتا نمیشناسدش _زل بزند.

لباسش را پوشید .شاید بتواند از روی سوابق کاری پیدایش کند . شاید هم از تلفن های ثبت شده ی 118  چقدر کار داشت!در خانه را پشت سرش بست. لبخند روی لبهایش نشسته بود.چه روز خوبی....

 

 

نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 16:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اسفند 1385

التهاب2

کتاب را از بالای سرش برداشت . چهره ای آشنا را به خا طر آورد چرا حالا او را به خاطر می آورد ؟! با این ذهن آشفته به یاد آوردن خاطره ای این چنین دور بعید می نمود. کلاس چهارم ابتدایی بود . صبح مادرش بچه را به او سپرد تا سری به همسایه ی بیمار بزند گفت فقط ده دقیقه طول  میکشد .ورفت. ده دقیقه ی اول را با هم بازی کردند.ده دقیقه ی دوم برای بچه خوراکی آورد . ده دقیقه ی سوم بچه ی گریان را روی کولش سوار کرد وراه برد و بالا و پایینش انداخت ده دقیقه ی چهارم بچه را بغل کرد و رفت توی کوچه . .. دیگر طاقت نیاورد رفت زنگ خانه ی همسایه را زد و سراغ مادرش را گرفت .چند ثانیه بعد مادرش آمد . با تحقیر نگاهش کرد و گفت نتونستی ده دقیقه یه بچه رو نگه داری !!!  دنبال کلماتی می گشت که پاسخ مادرش را بدهد از این همه ناسپاسی مادرش دلگیر شده بود که چشمش به او افتاد . پس همسایه ی جدیدشان آنها بودند .دو تا پسر بچه ی لاغر  رنگ پریده با لباس های نیم داری که به تنشان زار میزد درست روبروی خانه ایستاده بودنندوبه او و مادرش نگاه میکردنند …..یادش آمد که یک سال هر روز موقع مدرسه رفتن توی یک مسیر با پسرک راه رفته بود بی آنکه بااو هم کلام شود . فقط می دانست نامش….راستی نامش چه بود؟!هنوز سرش درد میکرد. قرصی از کشوی میز بر داشت .راستی اسمش چه بود ؟اسم پسرک چه بود ؟!  قرص توی گلویش گیر کرد . به آشپزخانه دوید لیوان آب را تا ته یک نفس نوشید.اسمش چه بود؟برگشت سر جایش چراغ را خاموش کرد .چشمانش را بست.راستی اسمش چه بود؟!...

نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 8:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام دی 1385

التهاب 1

چشم هایش را دوباره به هم زد.مطمئن شد خواب دیده است. آب دهانش را قورت داد.تلخ و گس بود.هنوز جرات به خاطر آوردنش را نداشت.اما نه !... مگر می توانست آن همه دلهره را فراموش کند.به خیالش هنوز بالای برج ایستاده بود و دست هایش دو طرف بدن نحیفش استوار مثل دو بال یک پرنده کشیده شده بود.از ترس کاری که  می خواست انجام بدهد. پلک هایش همچنان می لرزید. مثل صحنه ی فیلم های بی شماری  که این اواخر دیده بود، مادرش پایین ساختمان بلند ایستاده بود اما بر خلاف تصور گریه نمی کرد.دست هایش را دراز کرده بود و خنده ای ، شاید هم زهر خندی ،پشت چهره ی در هم فرو رفته اش دیده می شد.خودش نمی دانست چگونه اما از همان بالا هم احساس می کرد شادی توی چهره ی مادرش موج می زند.چقدر دلش می خواست موهای مادرش را دور دست هایش می پیچید و با تمام قوا می کشید.جوری که مادرش مثل یک اسباب بازی به هوا بلند شود.

 

مادرش با دست هایی دراز شده  دعوتش می کرد که بپرد ،مثل وقتی که از سه چهار پله می پرید تا در آغوش مادرش جای بگیرد. برای یک لحظه دلش به یاد کودکی هایش ضعف رفت.خودش را رها کردمثل بادبادک در باد.خرده های کاسه ی سرش را خودش توی خاک انداز ریخت و چه خونسرد این کار را کرد.باورش نمی شد مرده بود، دلش برای جنازه اش می سوخت.آن پایین بی باعث وبانی افتاده بودو باید منتظر می ماند کسی پیدا شود و باقیمانده جنازه اش را از روی زمین سرد جمع کند.

 

سرش را بین دو دستش گرفت و فشرد. چند شب بود که خواب های آشفته می دید؟ دیگر حساب از دستش در رفته بود.تا شب هشتم را شمرده بود .آشفتگی  خواب هایش را بار ها و بارها در بیداری حس کرده بود.بار اولش نبود.می دانست قرار است واقعه ی مهمی اتفاق بیافتد مثل همان دفعه که تصادف کرد-  یک هفته ی تمام هر شب خواب دیده بود ، در حال بریدن سر گوسفند سفیدی است.

سرش را محکم تر فشرد.چقدر دلش می خواست کاسه ی سرش را له کند و مغز متلاشی شده اش را مثل خمیر توی دستانش شکل دهد.نگاهی به ساعت روی میز انداخت .چراغ کنار تخت را روشن کرد.نور چشمانش را زد.چیزی مثل برق از جلوی دیدگانش گذشت.خواب بود نه...سعی کرد به خاطر بیاورد اما نتوانست انگار اتفاقی را با چشمانش دید اما کی بود و کجا بود ،نمی دانست.مطمئن بود که خواب ندیده است.هر چه بود در بیداری اتفاق افتاده بود.

نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 16:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

و اما عشق...

اول فکر می کردی عشق همین حسی است که تو داری ...همین که داری به طرف فکر می کنی دست و پات یخ میکنه تو دلت اتیش روشن میشه گر میگیری تمام وجودت از هرم اتیش درونت می سوزه ...همین که داری به طرف فکر میکنی چشات دودو میزنه دیگه هیچی نمی بینی .دیگه هیچی نمی شنوی .توی خیابون داری راه میری حس میکنی همه شبیهش شدن.همین که میخوای باهاش حرف بزنی حرفات یادت می ره سرخ میشی همه ی وجودت میشه گوش.و هرحرفی که میزنه مثل وحی منزل به قلبت می شینه و فکرمی کنی که مگه حرف دیگری هم هست .
دلت میخواد با ذره ذره ی وجودت طرف را حس کنی .ببلعی. جزئی از خود کنی اما...

اما آخر سر این تویی که بلعیده میشی جزئی از اون میشی.دیگه تویی نمی مونه که من بودنش مهم باشه .....

اولش فکر می کنی عشق یعنی همین اما.......

نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 13:55 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

شنبه های سبز

باید دلیلی می داشتم تا به خود ببالم ...روزهاست در پی آنم...بی هیچ یافتنی...این فاصله هفتگانه بین من وحقیقت به شنبه ها می رسد...به شنبه های سبز ....روز زایش دوباره ...هفت ...چقدر هفت های زندگی من فراوانند.دوباره تکرارهمان حرفهای هفتگانه....من از این چرخه یبیهوده خسته شده ام. ازاین فاصله ای که بین من و دلم افتاده است رنج می برم . اطرافم پر ا ست از کسانی که به من وابسته اند ومن به انها وابسته تر ...دلم شنبه ای از پر از ترانه میخواهد...لبریز از هیجان.........

نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 13:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

ستاره های صورتی سلام!

غریبیم .همه غریبیم.پرنده های سبک بال یک اسمانیم. لانه گم کرده ایم .پرواز را به خاطر سپرده ایم . این سرنوشت ابی ماست تا انتها پریدن به اوج نرسیدن.شما ای ستاره های صورتی به جای ما به اوج برسید.
نوشته شده توسط مریم حسن تقی در 13:43 |  لینک ثابت   •